۱۳۸۹-۰۵-۱۵

نفسم، دندون دون دونت کوو؟

امروز ازصبح که آوا رو رسوندم مهد کودک خیلی‌ به هم ریخته و در هم بودم چیزی تو وجودم زجه میزد و همش دعا دمیکردم چیزی پیش بیاد که ناشعه بری مهد، تو ذهنم هزار بار مرور می‌کردم که الان رفتم اتاق رییس و درممیگم من می‌خوام بچه‌ام را خودم بزرگ کنم و استعفا میدم. خلاصه وقتی‌ رسیدیم و وجودی که تو کم گریه کردی اما من تومشین همش گریه کردم.حتا امروز که با م.ر. حرف میزدم گفتم که چه عذاب وجدانی از این موضوع دارم کئونم واسه دلداری مین گفت که این طبیعی و همه مادر‌ها همین مشکل رو دارند.

حالا همه اینا رو گفتم که بگم وقتی‌ که اومدم دنبالت مربیت گفت که تو یک حادثه داشتی‌ و افتادی و لبت زخم شده من وقتی‌ نگاه کردم دیدم انگار دندونی شکسته تازه اونم نه یک بلکه دو تا بلایی هات. یکیش مورب و یکیش افقی. دیگه دنیا تو سرم چرخ میخورد و همش گریه می‌کردم یک لحظه تو گریه نگام بهت افتاد دیدم که بغض میکنی‌ و سرت رو سینه‌ام میذاری خیلی‌ صحنه جان سوزی بود امهر کریمیکردمگریمبند نمیومد.

بعدش هم یک راست بردمت دندونپزشکی که دکترگفت تا ۲ هفته دیگه معلوم می‌شه که دقیقا دندون چقدر آسیب دیده

۱۳۸۹-۰۴-۱۴


دخمرم چند وقتی‌ می‌شه که من اینجا ننوشتم و کلی‌ اتفاق‌ها افتاده که همش میگم یه روزی مینیویسمشون. امروز اولین روز مهد کودک شما بود که خیلی‌ روز خوبی‌ واسه من نبود اما تو بنظر می‌اومد که خوشحال باشی‌. من خیلی‌ استرس داشتم که امروز چه جوری می‌گذره

۱۳۸۹-۰۲-۱۵

قلقلکی

امروز که سه تایی رفته بودیم Panera Bread، دوباره شما فینگیل خانوم شروع کردی با بغل دستی‌‌ها ارتباط برقرار کردن که این دفعه یه دختر بچه ۵-۶ ساله به تورت خورد. این دختر خانوم هم مثل شما اهل رفیق بازی بود کلی‌ باهات بازی کرد و پرسید که چند تا دندون داری و من گفتم که فعلا یکی‌. بعد از کمی‌ پرسید آوا ticklishهست که من گفتم بعضی‌ وقت ها. اون فسقلی گفت خوب الان جوراب پاش هست و نمی‌شه امتحان کرد.

پ.نوس. برام خیلی‌ جالب بود که بچه ۴-۵ ساله سوال‌های به جا و مربوطی در مورد بچه ۷ ماهه میکرد. یعنی‌ سوال‌هایی‌ که مربوط به رده سنی‌ آوا بود.

۱۳۸۹-۰۲-۱۱

پنیر

امروز آوا جان اولین پنیرش که پنیر mozzarella رو تو rainbow grocery storeرخورد. حیف وقتی که پنیر رو تو دهنش گذاشت دوربین به دست نبودیم آخه قیافه‌اش خیلی‌ خیلی‌ بانمک شده بود. به نظرم چون اولین بار شوری رو تجربه میکرد.

کنسرت خیمه شب بازی

چرا کنسرت واسه اینکه امروز که طبق معمول شنبه‌ها رفته بودیم کتابخانه مرکزی سنت پل مبلغ ۳۳ دلار جریمه شدیم. که نمایش خیمه شب بازی مجانی‌ واسه ما به اندازه یک کنسرت آب خورد.
و اما شرح ماجرا: چون این کتاب خونه تو مرکز شهر پارکینگ نداره و باید بر خیابون پارک کرد و پول تو پارکو متر انداخت. من امروز ۲۵ سنتی نداشتم رفتم تو و از کارمندها پرسیدم که پول خرد دارند یا نه که گفتند یه ماشین هست که یک دلاری میگیره و ۲۵ سنتی میده، تا من ۱ دلاری رو خرد کردم و آوا به بغل برگشتم سر وقت ماشین دیدم برگ جریمه رو گرفتم و آقا پلیس هم فاتحانه اونجا ایستاده. منم خارجی‌ وار گفتم "یو گات تو بی‌ کیدینگ می‌" و به آن جناب گفتم که بابا من یه تک پا رفته بودم تو پول خرد بگیرم که ایشون محترمانه بهم گفت که عزیز جان (نقل به مضمون) الان دیگه هیچ کاریش نمی‌شه کرد چون من جریمه رو صادر کردم....

۱۳۸۹-۰۲-۱۰

بلای هویجی

تصور کنید که میخواهید سر ساعت ۷ جائی‌ مهمونی‌ باشید و همچنین اطمینان حاصل کنید که قبل از رفتن همه چیز آوا مرتبه. همه اقلام کیف دایپر در جای خودشون هستند، آوا شکمش پره، دایپرش عوض شده، و....ساعت ۶:۱۰ یکهو بنظرتون میرسه بذار یه امتحانی کنم و ببینم آوا غذا می‌خواد یا نه (جهت اطمینان خاطر). ظرف هویج رو با قاشق برمیدارید و می‌‌آرید به سمت آوا خانوم که با لباس مکش مرگ ما مهمونی(که معمولان صورتی‌ هست) نشسته رو صندلی‌. به محض اینکه قاشق نصفه تو دهن خانوم میره نصف محتویات از قاشق میریزه رو صندلی‌ و بعد از اونجا میماله به لباس و دست آوا بعد ایشون دستش رو میماله به موهاش. نه اشتباه نکنید این آخر مصیبت نیست هنوز نصف دیگه تو دهانش هست که عطسه میکنه و نه تنها صورتش بلکه لباس مهمونی‌ شما رو هم به گند میکشه. در نظر داشته باشید که ملاط ماجرا هویج با رنگ نارنجی است. بله باور بفرمائید این مصیبت فقط با این مواد اولیه حاصل می‌شه:
۱- مامان وسواسی
۲- یک قاشق هویج
۳- یک عطسه کودک شیرین ۷ ماهه

۱۳۸۹-۰۲-۰۸

شعر دایپری

حالا که حرف شعر و شاعری شد، اینم شعری که موقع دایپر عوض کردن واسه ات میخونم:

ببینم پوپ کرده، پیف پیف پوپ کرده :D

شعر دندونی

این شعر دندونی رو تقدیم به اولین دندونت می‌کنم:

آوا دندونت کو، دندون دون دونت کو؟

۱۳۸۹-۰۲-۰۶

ارتباط معنی‌ دار

وقتی‌ که رو صندلی‌ غذا خوری میشینی‌ بعد از چند دقیقه حوصلت سر میره و دنبال بازی‌ میگردی. من هم انواع و اقسام صدا‌ها و حرکات از خودم در میارم تا سر کار خانوم سرتون گرم شه.اما خوب این هم بعد از مدتی‌ خسته کننده میشه و شما دنبال چیز جدیدی می‌‌گردی. تازگی یک سرگرمی واسه خودت پیدا کردی. دستمالی رو که من واسه تمیز کردن لب و لوچه سر کار کنار میزارم رو برمیداری و بالا میبری جلو صورت خوشگلت رو میگیری و بعدش میزنی کنار و غش میکنی‌ از خنده، یعنی‌ در واقع داری با من تتی‌ بازی میکنی‌. آخه این بازی مورد علاقه‌‌هات هست. وقتی‌ که پارچه از صورتت کنار میره اگه من با صدای بلند تتی‌ یا پ کنم تو دیگه از خنده ریسه میری. جیگر این خنده‌های الکی‌ برم...به قول بابات این اولین ارتباط معنی‌ دار که درک کردی.

۱۳۸۹-۰۲-۰۵

merry go round

روز یکشنبه فشرده ای داشتیم دخمل گلی‌. برانچ را با علی‌+مریم و علی‌+لیلا+کیان رفتیم یک رستوران ارگانیک به نام Good Earth. من از غذاش خوشم اومد. منوش چیز خارق العاده ای نبود فقط با مواد اولیه مرغوب درست شده بود. اما بابا خان زیاد خوشش نیومد. آخه عیب این سالم فروشی‌ها اینه که مقدار غذاشون کمه و مثلا به جای سیب زمینی‌ معمولی ، سیب زمینی‌ شیرین میذارن. تو هم دخمل گلی‌ بود و صبورانه تو کالسکه نشسته بودی و ما رو نگاه میکردی. البته من سعی‌ کردم چند قاشق میوه بهت بدم. بعدش تصمیم گرفتیم تو اون پاساژی که رستوران هست یه قدمی‌ بزنیم. جاش خیلی‌ چیستان بود و مغازه‌ها همش به قول اینجایی‌ها upscaleبودند.

بعد از رستوران رفتیم costco و واسه شما شیر خشک خریدیم. بعد شما رو اونجا عوض کردیم شیر هم خوردی و دوباره راه افتادیم به سمت مقصد بعدی که mall of America بود.

اونجا رفتیم به شهر بازی که وسط مال هست و واسه اولین بار شما سوار مری گو روند شدی. البته بابا بیشتر از تو هیجان داشت. بنظرام خوشت اومد. حالا بزرگتر که شدی فکر کنم همش درخواست رفتن به اینجور جاها بکنی‌.

پ.ن. من تازه فهمیدم به اینا میگن merry go round :)